آقای زرندی گفت خانم! گناه که نکردم بهت خانه دادم!!،رفت پیش رئیس، رئیس گفت تا برج5 هیچ وامی نمیدیم،

دخترک می گفت خانم نباتی گفته برای کمک به مدرسه باید نفری 15000تومن ببریم گفته فردا آخرین مهلته...،

منشی شرکت گفت استخدام بالای 30 سال نداریم!،

 آقای نوبری گفت چوب خطت پر شده دیگه نمی تونم بهت نسیه بدم....

آقارضای شاطر گفت امروز نون صلواتی نداریم ..

 برادر شوهر خدابیامرزش گفت والا من تو نون بچه های خودمم موندم شرمنده ام از روی بچه های برادرم ،...

مدیر مدرسه گفت پسرتو امسال ثبت نام نمی کنم.... ،

 مدیر شرکت لوازم آرایشی گفت: تا ساعت 11 شب می تونی بمونی؟می تونی خودتو با محیط وفق بدی؟!!....

مهین خانم گفت این اخطار قطع برق اشتباهی دادن خونه ما....

آقای نویدی گفت باید مدرک فنی حرفه ای داشته باشی .... پسرک گفت سر زانوم سوراخ شده بچه ها مسخره م می کنن...

شرکت خدماتی گفت کارگر نمیخوایم ..........................

روی کفشهایش خاک نشسته بود و توی چشمهایش اشک،

پاهایش گزگز می کرد و سرش گیج می خورد

چشمهای ابراهیم را خوب یادش بود و خوشبختی کوچکش را که چطور سر آن داربست لعنتی برای همیشه از دست رفته بود، کنار خیابان ایستاد، ماشین سوم یا چهارم بود که ترمز می کرد، یک قطره اشک آرام از چشمش چکید، دستگیره در ماشین آرام در دستش چرخید ....

فاحشه را خدا فاحشه نکرد؛
آنان که در شهر نان قسمت می کنند، او را لنگ نان گذاشته اند،

تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند، او را به نانی بخرند////صادق هدایت


نویسنده: مریم  - سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸ از وبلاگ kha2ne-sher.persianblog.ir